دریای سبز

برای داشتن دلی دریاییی باید همیشه سبز باشی ......
 
ما که را گول زدیم .....؟؟؟؟؟
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ : توسط : پیمانه بابایی

 

بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست

ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!

بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود

ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم

ما حقیقت ها را
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم ؟!

 


 
غرور ....
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ : توسط : پیمانه بابایی
 
آدمیزاد....
غرورش را خیلی دوست دارد،
اگر داشته باشد،
آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش،
چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست
می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر
دوستت دارد!
و این را بفهم آدمیزاد!

 
آخرین یادداشت پاییزی...
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ : توسط : پیمانه بابایی

زندگی "باغی" است ....

که تنها با عشق "باقی" است.

مشغول "دل" باش اما نه "دلمشغول"...

که بیشتر "غصه های" ما از "قصه های" خیالی ماست.

پس بدان اگر "فرهاد "باشی ..... همه چیز "شیرین" است.....


 
 
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ : توسط : پیمانه بابایی

اینجا سرزمین واژه های وارونه است:


جایی که گنج  "جنگ" می شود


درمان, "نامرد" می شود


... قهقه , "هق هق" می شود


اما دزد همان "دزد" است...


درد همان "درد"

و گرگ همان "گرگ"...




 
بی انتظار ....
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ : توسط : پیمانه بابایی
 
  
  مرا به خاطر بسپار وقتی که  دور شدم
 آنقدر دور تا ،سرزمین سکوت
زمانی که دیگر  نه تو می توانی مرا در دستانت نگه بداری
نه نیمی از من هنوز میل به ماندن دارد
نه دیگر شعری می نویسم نه نوشته ای ....
نه شعر سیاه و نه سفید .....
و نه شعری بی آینده و تاریک
و نه تلخ و نه شیرین
مرا به یاد داشته باش زمانی که   دیگرهر روز
نمی توانی به من بگوئی آینده کجاست ، فردا چگونه روزی است
آسمان فردا چه رنگی است و
و یا چگونه عاشق می شوی
وقتی که باران می بارد
فقط مرا به یاد داشته باش ، تو خوب  می فهمی
گاهی  برای دعا و تدبیر دیر می شود
ایا هنوز  دوست داری مرا برای لحظه ای فراموش کنی
و پس از آن ، به یاد بیاوری؟  
غمگین نباش
یک بار برای همیشه:
 بهتر است فراموش کنی و لبخند بزنی
تا  اینکه بخاطر بیاوری و غمگین باشی

 
باز هم پاییز....
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ : توسط : پیمانه بابایی

گروه اینترنتی ایران سان

پاییز مرا عاشق میکند .... باران اما عاشقتر ....

حال تو بگو باران پاییزی با من چه خواهد کرد!!!!!


 
پاییز را به خاطر بسپار....
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ : توسط : پیمانه بابایی

گفتم: ای جنگل پیر تازگی‌ها چه خبر؟
 
پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر!!!!!

 
من یک زنم.....
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : پیمانه بابایی

 

 

 

 بروزترین سایت عکس ایرانیان - AksFa.Net

من زنم…
 
بی هیچ آلایشی…
 
حتی بی هیچ آرایشی !
 
او خواست که من زن باشم …
 
 
که بدوش بکشم،بار تو را که
 
 
مردی !
 
 
و برویت نیاورم که از تو
 
 
قویترم ...
 
 
آری من زنم...
 
 
او خواست که من زن باشم ...
 
 
 
همچنان به تو اعتماد خواهم
 
 
کرد ...
 
 
عشق خواهم ورزید ...
 
 
به مردانگی ات خواهم بالید ...
 
 
با تمام وجود از تو دفاع خواهم
 
 کرد ...
 
 
پشتیبانت خواهم بود ... و تو ...
 
 
مرد بمان!
 
 
این راز را که من مرد ترم
 
 
به هیچ کس نخواهم گفت..

 


 
← صفحه بعد